تبليغاتX
انسان،خدا گونه ای در تبعید

انسان،خدا گونه ای در تبعید
 
قالب وبلاگ

گاهی اوقات برای نوشتن خیلی تنبل هستم مثل این روزها و گاهی تلنگر دوستان  وادارم میکنه به نوشتن

و گاهی پستهاشون منو یادخاطراتم می اندازه...

مدرسه هم تمام شد.خرداد مونده و 3 روز مراقبت.

(به عبارتی ما معلمها 4 ماه تعطیلیم!!)

سال تحصیلی 90-91 یکی از بهترین سالهای کاریم بود.

هم از دانش آموزانم راضی بودم و هم از مدیر مدرسه.

و هم آرامش داشتم برای رفت و آمد..

اقرار می کنم بعضی از شاگردانم واقعا دوست داشتنی بودند و دلم براشون تنگ خواهد شد.

از دانش آموزانم در مورد معلم تقویتی ریاضی تعریف شنیده بودم و این که جزوه و نمونه سوالهای شما را

قبول داره و ما هم متقابلا خدمتشون سلام می رسوندیم.

دریکی از روزهای پابانی سال وسط ساعت قصد داشتم به کلاس دیگه ای برم که با نوشته های روی تابلو

و دیدن شاگردانم متوجه شدم کلاس روبرویی همون  کلاس تقویتی ریاضیه

از دور به معلمشون سلامی عرض کردم که دیدم به سالن آمد و خیلی گرم برخورد کرد که خانم منو به خاطر ندارید؟

تو همین مدرسه ده سال قبل شاگردتون بودم..

امان از فراموشی ،هرچی دوستاشو اسم برد قیافه و اسم همه خاطرم بود بجز خودش..

دانشجوی کارشناسی ارشد شیمی بود .

ازموفقیتش خیلی خوشحال شدم.

و از آن روز تو فکر یکی از هم کلاسیهای ایشون افتادم .دختری به نام مرجان.

ده سال قبل در همین مدرسه 12ساعت کلاس با  دوتا سوم ریاضی داشتم .

مرجان دختری خنده رو بود که چشمای درشت و ابروهای بهم پیوسته اش را عینک گرفته بود.

نمیدونم روی چه حسابی با من احساس راحتی می کرد و درد دلهاش را بیان می کرد.

بنا به شرایطی که براشون پیش آمده بود مجبور شده بودند از تهران به این  شهر حاشیه نشین مهاجرت کنند

و این براش آزار دهنده بود.

توخانواده هم احساس می کرد والدینش  بین اون و خواهراش تبعیض قائل میشن .

از طرفی در درسها هم افت کرده بود و همه این عوامل و شاید عوامل دیگری که الان در خاطر ندارم باعث

شده بود دچار افسردگی بشه.

آن زمان  با ابن که تجربه زیادی نداشتم سعی می کردم کمکش کنم و حداقل شنونده خوبی برای حرفاش باشم.

یادمه یه روز گفت قصد خودکشی دارم ،نگرانش شدم نصیحتش کردم و چون احساس خطر می کردم

پیش مشاور مدرسه رفتم.

اما ایشون قضیه را جدی نگرفت و گفت تو این سن از این حرفا زیاد می زنند.!!

دوسه بار دیگه پیشش رفتم اما کار خاصی نکرد.

من واقعا نگرانش بودم یادمه روزای یک شنبه و سه شنبه باهاشون کلاس داشتم.

روز چهارشنبه ای در مدرسه دیگه بودم که از مشاور خوبی( که خاطره اش هرگز از ذهن من و تک تک

شاگردانی که باایشون در ارتباطند پاک نخواهد شد) شنیدم یکی از شاگردان مدرسه .. خودکشی کرده

قلبم ریخت ووقتی اسمش را شنیدم بند دلم پاره شد .خودش بود.

داستان از این قرار بوده که سر زنگ ادبیات امتحان داشتند و مرجان حال نوشتن نداشته و لبخند

میزده !!

معلمشون که از دوستان خودم بوده و هست میگه لابد از خوشحالی زیاد نوشتن داری می خندی؟؟!!

و مرجان اجازه میگیره از کلاس خارج میشه.

 اون روزقرار بوده مادرش مدرسه بیاد و می دونسته اون ساعت خونه خالی هست.

از مدرسه خارج میشه و میره خونه و رگ دستش را با تیغ می زنه.

وقتی مادرش به مدرسه میاد و متوجه فرارش از مدرسه می شوند مادر به خونه میره ودختر غرق در خونش

را  سریع  به بیمارستان می رسونه  و خدا را شکر از مرگ نجات پیدا می کنه.

وقتی هفته بعد پانسمان دستش که کلی بخیه خورده بود را دیدم حالم بد شد گفتم چه احساس داشتی

گفت آرامش!!

هنوز زخم عمیق رو دستش خوب به خاطر دارم...

و جالب این بود که پای اون دبیر ادبیات به وسط کشیده شده بود و مدتی  به حراست اداره می بردند و

 می آوردند که حرف شما دلیل خودکشی مرجان بوده..

وقتی جریان را فهمیدم پیش مدیر مدرسه و اون مشاور خوب که در اداره هم فعالیت داشت رفتم و گفتم

کوتاهی ازمشاور مدرسه بود و ربطی به دبیر ادبیات نداره و من حاضرم هر کجا که لازم باشه بیام ...

به این ترتیب اون دوستمون رها شد ولی اون خانم مشاور که بعدها مدیر مدرسه ام شد چشم دیدنم را نداشت

و دوسال به بهانه های مختلف انقدر اذیت کرد که مجبور شدم از مدرسه ای که11 سال در آن جا بودم و واقعا

دوست داشتم دل بکنم...

مرجان تا چند سال بعداز اون  هم با من در ارتباط بود .

ازش یادگاری یک تابلو گل چینی که کارخودش بود دارم و هروقت که می بینم چهره خندانش که تو سختی ها

هم همیشه می خندید یادم میاد.

امیدوارم هرجا هست شاد باشه..

 پی نوشت: در اردیبهشت امسال هم باز داستان یک خودکشی را در مدرسه داشتیم که در پست دیگه ای خواهم نوشت..

[ دوشنبه 1 خرداد1391 ] [ 18:8 ] [ نسرین باقری ] [ ]

 

 

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه "مادر" داشتن 

فریدون مشیری

 

مادر خوب و مهربانم

ممنونم بابت تمام مهربانیهایت....

بزرگ منشی هایت،صبوری هایت، نگرانی هایت....

مرا بابت تمام کوتاهی هایم ببخش...

 

میلاد بانوی خوبیها بر همه دوستان مبارک

روز مادر به همه مادرای عزیز و به همه مادربزرگای مهربون مبارک.

 

بعد نوشت:دوشنبه هفته قبل در دبیرستان ما ،برای همکاران جشنواره غذا برگزار شد.

برای دیدن عکسها می تونید کلیک  کنید.

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 20:58 ] [ نسرین باقری ] [ ]
سلام

صبحها جند لحظه ای به بالکن میرم تا از وضعیت هوا خبردار بشم.

امروز نگاهی به پایین کردم ، مامور شهرداری که واقعا جوون خوش تیپیه  در حال جارو زدن کوچه بود.

دلم خواست براش بسوزه که گفتم کار که عیب نیست.

رفتم تو دورران بچگیم.

یاد سپور محله مون افتادم که هر روز صبحها حدود ساعت ده می اومد.

هنوز چهره اش را به خاطر دارم دستکشهای سیاه و جرخ دستی کثیفش..

انگار  اون موقع کیسه زباله اختراع نشده بود.آشغالها را مردم همین جوری تو سطل می ریختند  و

تحویل اون بنده خدا می دادند و اون هم تو چرخ دستیش خالی می کرد.

بوی آشغالها واقعا آزار دهنده بود و من همیشه فکر می کردم بچه هاش لابد بابت این شغل پدرشون

 و بویی که میده خیلی رنج می کشند...

بعد یادم افتاد سه شنبه است باز رفتم تو بچگیم . سه شنبه ها از صبح منتظر بودیم تا عصر بشه و

آقای کیهانی بیادو ما کیهان بچه ها بخریم.

هر روز عصر تو کوچه مون یه آقای موتور سواری بود که دو طرف موتورش چیزی شبیه خورجین بود و

روزنامه کیهان می فروخت و وقتی می اومد دادمی زد کیهانیه کیهان!!

سه شنبه ها نزدیک  اومدنش یه  دو تومنی (20ریالی) میگرفتم  دستم و دم در وا میستادم تا بیاد و

بخرم  یادمه خواهرم هیچ وقت نمی اومد ولی همیشه سر این که کی اول دستش باشه دعوا بود!!

چه ذوقی برای خووندن داستانهای دنباله دارش داشتیم...

صبحانه مریم را دادم .موقع رفتن مریم صدقه کنار گذاشتم باز رفتم تو دوران بچگی .

زمانی که صندوق صدقه اختراع نشده بود.

اون موقع گداها هم ارج و قربی داشتند.

دوتا گدا کوچه ما می اومدن فکر کنم هفته ای یه بار!!

یکیشون پیرمرد مهربونی بود که برای ما بچه ها قصه هم می گفت .

من دوستش داشتم و اون به گدای نسرین معروف بود.

با بچه های دیگه رقابت داشتیم که کی پول بیشتری بهش میده..

براش چای و نون و پنیر و میوه هم می بردیم..

حتماتا  الان فوت کرده خدارحمتش کنه..

یه گدای دیگه هم بود که من ازش می ترسیدم یه زن مسن بود که گاهی لوبیا و چیزای دیگه

هم می فروخت.

اون گدای خواهرم پروین بود!!

می اومد زنگ میزد و دم در کلی هم حرف می زد همیشه به مامانم می گفت یه روز این دخترتو می برم

و من تو عالم بچگیم می ترسیدم می رفتم تو راه پله ها قایم می شدم...

البته آخر ماجرای اون بد تموم شد یه بار مادرم پولی که بهش داد به نظرش کم اومد سر مامانم رو کوبید

 به دیوار که فکر کردی من گدام؟؟!

بعد اون جریان دیگه مادرم در را براش باز نمی کرد...

تمام این خاطرات من را برد اون محله قدیمی و یاد همسایه ها و دوستان و بازیها وصفا و صمیمیت کودکی

یاد همه همبازیهایم بخیر

آدمها بزرگ که میشن دلهاشون کوچیک میشه..

خیلی زود به دل می گیرن و کینه می گیرند..

پی نوشت۱ :بابت تحمل پست قبلی ممنونم!!

پی نوشت۲ :دلم برای وبلاگ و نوشتن و وبهای دوستان تنگ شده بود!

[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 13:13 ] [ نسرین باقری ] [ ]

سلام

این روزها کمتر به وبلاگم سر می زنم.

ممنون از دوستان خوبی  که باز هم ما را فراموش نکردندویاد می کنند.

اما انگار خیلیا هم مثل من حال و حوصله نوشتن ندارند.

امروز این شعر را که از "حبیب نظاری" هست خووندم و به دلم نشست.

شما هم بخوونید حتما  خوشتون میاد.

 

همین شوق دمادم می تواند
و بارانی که نم نم می‏تواند...
دلم را - بس که گنجشک است - حتی

نگاه ساده‏ای هم می‏تواند...


نه مثل یک دوبیتی از بَرَم کرد
نه حتی لحظه‏ای هم باورم کرد
پَری از بال یک گنجشک بودم
نسیم آورد و باران پرپرم کرد

اگر زخم تنت پیراهنم بود...
پر از رقصیدنت پیراهنم بود...
من و تو هر دو یک گنجشک بودیم
اگر پیراهنت پیراهنم بود

برای تو نگاهی تر نکردند
گلی را قد تو پرپر نکردند
«دل گنجشک‌ها تُرد است» صد بار
به مردم گفتم و باور نکردند

دو دست خالی ام را می پسندند
دل پوشالی ام را می پسندند
فقط گنجشک های پرشکسته
شکسته بالی ام را می پسندند

پر از احساس باران باشد اما...
درختی در خیابان باشد اما...
مرا بنویس: گنجشکی که یک عمر
دلش می خواهد انسان باشد اما...

نجیب و بی ریا بودیم اما...
و با درد آشنا بودیم اما...
منِ دلتنگ و باران و دوبیتی
سه گنجشک رها بودیم اما...

به باران ها تنت را می فروشی؟
بهار دامنت را می فروشی؟
به گنجشکان شهر آهن و دود
گل پیراهنت را می فروشی؟

 

ببین، برشاخه ها کال است گنجشک
رها، افتاده، پامال است گنجشک
بیا، بی دست های مهربانت
فقط مشتی پرو بال است گنجشک


چرا بال و پر گنجشک ها را...؟
چرا چشم تر گنجشک ها را...؟
چرا باید بسوزانیم، از گل
دل نازکتر گنجشک ها را؟

نخواهم شد پرو بال کسی که...
نمی گریم بر احوال کسی که...
اگر گنجشک من باشی، از امشب
نمی گردم به دنبال کسی که...

تو باید بوی نیلوفر بگیری
مبادا رنگ خاکستر بگیری
تو باید آنقدر گنجشک باشی
که با هر قطره باران پر بگیری


به من، ای شوق بی پایان، کمک کن!
به این گنجشک سرگردان، کمک کن!
بلد هستی زبان قطره ها را
به من در خواندن باران کمک کن!


چه خوب این هم صدا را می شناسی
نگاه آشنا را می شناسی
من از تو دل نخواهم کند، باران!
تو که گنجشک ها را می شناسی

«من از این شهر بیزارم» نگفته است
«به دست غم گرفتارم» نگفته است
به جز من، هیچ گنجشکی به باران
«عزیزم دوستت دارم» نگفته است

پر از رقصیدن گنجشک ها باش
همیشه بر تن گنجشک ها باش
به مردم اعتمادی نیست، باران
خودت پیراهن گنجشک ها باش

بگو گنجشک ها از من نترسند
از این یک تکّه پیراهن نترسند
بگو کاری ست زخم عشق، امّا
برای عشق از مردن نترسند

پی نوشت:اینجا طوفانی است...

 

[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 12:50 ] [ نسرین باقری ] [ ]
سلام

از شروع سال  17 روز می گذره و باید پست قبلی را عوض می کردم،اما واقعا حال و حوصله نداشتم.

چندبار خواستم بنویسم اما حال مرتب کردن کلمات و جملات را نداشتم.

عید امسال  برام خسته کننده  و مثل همیشه کمی مسخره بود.

گاهی در طول سال یکی را نمی بینی اما بر حسب وظیفه دید و بازدید هی باید تند تند همدیگه

روبه فاصله نزدیک زمانی  ببینیم!!

هرسال روزای آخر اسفند ،بچه ها ومعلمها به زور راهی مدرسه میشدند که وزیر محترم غیبت دوروز

آخر را موجه اعلام کردند و عملا روز 24  اسفند روز آخر بود که باز هم از یکی دو روز قبل مدارس  تق ولق بود.

یعنی اگه اعلام کنند از اول اسفند مدارس تعطیله من مطمئنم از هفته آخر بهمن مدارس تق و لق میشه!

از هفته قبلش اعلام کرده بودم غیبت روز آخر 2 نمره، غیبت 14 فرودین 2 نمره و انجام ندادن تکالیف

 عید 2 نمره کسر از نمره مستمر همراه دارد.

یکی از بچه های حاضر جواب هم گفت خانم اگه نمره دستتون نبود چه می کردید؟

واقعا هم کاری نمی شد کرد...

از همون روزای آخر بچه ها با اه و ناله می خواستند بی خیال 2 نمره 14 ام بشم.

البته رافتمان گل کرد و از کسر آن 2 نمره گذشتیم

آخه من نمیدونم چرا خانواده ها انقدر بی خیالن مثلا بچه دبیرستانی دارند از یه هفته قبل عید

راهی شهرستان میشن تا 13 رو هم به در نکنند قصد برگشت ندارن!!

یکی هم مثل ما انقدر زیادی قانونمند که چند سالیه یا به جای 13 به در 12 به در می گیریم که

روز 14 ام سر حال به سر کار بریم!

یا روز 13 ام زود خونه میایم تا زود آماده بشیم سر موقع بخوابیم...

بماند که دختر ما هم از روز 13 ام تقویم به دسته و 5 شنبه و جمعه ها را میزاره کنار و هی می شمره

تا اخر سال تحصیلی چقدر مونده؟

صبح روز 14 ام هم اشک می ریخت که میشه نرم؟؟

وقتی عصبانیت من را دید با اشک سر سفره نشست که خیلی یزیدی!!

و متعاقبش پدرشون فرمودن که مادرت به درد پادگان و نظامی گری میخورد نه معلمی!!

جاتون خالی رفتیم مدرسه از مدرسه 600 دانش آموزی اگه به زور70-80 نفر حاضر بودن!!

من نمیدونم چرا انقدر علاقه به تعطیلی هست؟مگه چه اتفاق خاصی می افته؟

حالا از حرف همکارای خودمون  لجم گرفته بود که کاش اینا هم نمیومدن!!

حالا هی بگیم چرا ایران پیشرفت نمی کنه؟؟؟

[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 16:3 ] [ نسرین باقری ] [ ]

 

سیب شود رویتان ،سرخ و سپید و قشنگ

سبز شود جانتان،سبز و بلند و کمند

سیر شود کامتان،از کرم کردگار

سکه شود کارتان،روزیتان برقرار

ماهی عمرت بود،پرحرکت ،پر تلاش

غم بشود سنجدی،رخت ببنددیواش

پر زحلاوت شود،چون سمنو زندگی

غرق سعادت شود ،شیوه این بندگی

 

پرونده سال 90 هم در حال بسته شدن است.

روزهایش چه سریع آمدند و رفتند.

به جمع فامیل کودکانی  اضافه شد هم چنان که جای بعضی عزیزان امسال در میانمان خالی است.

از خاطرات نمی توان فرار کرد .

خاطرات خوب و بد سال ۹۰ از جلوی چشمانم رژه می رود.

خداراشکر خاطرات خوب بیشتر است.

راستی امان از گرانی بیداد می کند!!

خرید منزل بر عهده من نیست و خیلی از اوضاع قیمت ها خبر ندارم

ولی این چند روز گاه مجبور به خرید بودم با دیدن قیمتها ومقایسه با ارقامی که شاید گاه ازچند

سال پیش به خاطر داشتم باور کنید حالی مشابه اصحاب کهف داشتم!

می توان حال پدرانی را درک کرد که این شبها با شرمندگی به منزل می آیند و شرمنده همسر

وفرزندانی هستند  که در انتظار میوه و شیرینی و آجیل و رخت و لباس و کفش نو هستند...

چند روزقبل تلویزیون گزارشی از شادی و خرید عید مردم نشان می داد.

خداراشکر انگار همه چیز آرام است.

انگار کسی مشکل مالی نداردو دغدغه مردم فقط انتخاب جنس برتر است...

امیدوارم عیدی بیاید که همه شاد باشند و لبخند بر لب داشته باشند.

در لحظات تحویل سال به یادهمه دوستان باشیم .

 بیماران ، زندانیان،گرفتاران و... را از یاد نبریم.

امید که سال پرخیر و برکت و شادی در انتظار همه مردم میهنم باشد.

 

پیشاپیش  سال نو بر همه دوستان مبارک

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 22:21 ] [ نسرین باقری ] [ ]
دوستی می ماند


پاک و بی آلایش


مثل یک برگ سر شاخ درخت


مثل یک موج به روی دریا

مثل یک شاخه گل


مثل یک تنگ بلور


دوستی آن است که در کنگره دوستی ها


وقت همبستگی و وحشت و درد


مثل آب، می کند آتش دلهای پریشان را سرد.


دوستی آن نیست که همچون شرر


لحظه ای می آید لحظه ای می غرد لحظه ای دیگر نیست.


دوستی قلبی دارد که به اندازه دریاهاست


و به پاکی پر چلچله هاست.


و در آن گوهر ناب و صدفهای فراوان دارد.


او به این شعر من ایمان دارد.


این حدیث عشق است و حدیث پاکی


و حدیث دل غم دیده ماست.

بعضی از آدمها بوی ناب آدم میدهند، بوی بهشت میدهند .

وقتی با اونها هستی  از غم دنیا فارغ میشی،ته دلت قرص میشه.

اضطراب و خستگی را فراموش می کنی و یه عالمه حس خوب به سراغت میاد.

چهره شون پر از  صفا و صمیمیته

روحشون پاکه و بی آلایش.

مثل فرشته ها پاک و معصومند.

وجودشون پر از خیر و رحمته .

اونهایی که وقتی درد دارند صداشو در نمیارن تا مبادا کسی ناراحت بشه.

توهرجمعی هستند جمع را شاد می کنند.

همون هایی که  وقتی پای اعتقاداتشون در میون باشه مثل کوه محکم می ایستند.

اونایی که تو دوستی سنگ تموم میزارند.

دوستی هاشون رنگ خدایی داره و برای همین هرگز کم رنگ نمیشه

و من چقدر خوشحالم که با یکی از از این فرشته های اسمونی دوست هستم

در 13 سال دوستی با ایشون ، هیچ خاطره ای که سرسوزنی از ایشون مکدر شده باشم ندارم.

بارها و بارها از محبت هاش شرمنده شدم.

انقدر بزرگوار بود که در مراسم ختم پدر عزیزش ،با اصرار دوستان را راهی جشن عروسی من کرده

بود و من بی خبر بودم...

خاطرات سفرهایی که با ایشون داشتم ،زیباترین خاطرات سفرهای من هستند

امسال اگرچه دنبال کار انتقالیم بودم ، اما باورکنید ته دلم راضی به رفتن نبود فقط برای او.

روزهایی که با هم هستیم گذر زمان حس نمیشه.

و اما این روزها

چند روزی است درد ،وجود این دختر بهشتی را آزرده کرده است.

شدیدا نگران سلامتی این نازنین هستم .

از همه ی شما عزیزان می خواهم برای شفای  این دوست عزیز و همه بیماران دعا کنید.

------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: امروز یکی از شاگردان سال اول کاریم ، یعنی 14 سال قبل با دسته گلی بسیار زیبا

 به دیدنم آمده بود.

 در اولین روزهای سال تحصیلی جاری  ، از شباهت یکی از شاگردها ، نام خانوادگیش را حدس زدم و

سراغ خواهرش را گرفتم

14 سال قبل درس ریاضی 2 کلاس دوم ریاضی،و سال بعد همه دروس ریاضی این کلاس  را داشتم

دانش آموزانی خوب و نجیب که هنوز نام و نام خانوادگی و چهره  اکثرشان را به خاطر دارم.

یادش بخیر اردوهایی که با این بچه ها رفتیم.

امروز از موفقیت تحصیلی و شغلی سمیه بسیار خوشحال شدم.

لیسانس ریاضی و فوق مهندسی صنایع گرفته و به صورت مشاوره برای شرکت های مختلف کار

می کند.

خدا را شکر اکثر دوستانش هم در درس و زندگی موفق بوده اند.

اعتراف می کنم،دیدن موفقیت شاگردان سالهای قبل ، بزرگترین انگیزه برای ادامه کار است و

خستگی کار را می گیرد.

 
 

[ دوشنبه 22 اسفند1390 ] [ 23:11 ] [ نسرین باقری ] [ ]
چند روزی است به منطقه محل خدمتم بیشتر فکر می کنم.

گاهی اوقات غرق یک نعمت هستی و قدر نمی دانی!!

من در یک منطقه استراتژیک و سوق الجیشی خدمت می کنم.

این منطقه همچون نگینی در بین استان و حتی ایران می در خشد.

برای دور ماندن از چشم بد دشمنان ،نام آن در هیچ کتاب تاریخی و یا نقشه جغرافیایی دیده نمی شود.

بسیاری از مردم ایران و حتی مردم استان ،نام این شهررا کم شنیده اند و یا نشنیده اند.

عده بسیاری هم نام آن را با یکی از مناطق مرفه تهران به اشتباه می گیرند.

مردم این شهر عموما مهاجر هستند.

خاک برخی مناطق آن به رنگ سرخ است.

آب بسیاری از ماطق آن با املاح مفید بسیاری همراه است که کمی آشامیدنش را برایت سخت می کند.

سوز صبحگاهی و عصرگاهی آن تا مغز استخوانت را نوازش می کند.

باغ و مزرعه چندانی در این شهر به چشم نمی خورد.

از لحاظ صنعتی ،در اطراف شهر پالایشگاه و بیشتر شرکت های خودروسازی دیده می شود.

ولی از معجزات الهی ،خوش اب و هوا بودن آن با تمام توصیفات بالاست.

طبق آخرین اکتشافات به عمل آمده، این منطقه ،منطقه ای خوش آب و هوا و ییلاقی در بین

شهرهای مجاور شناخته شده است.

شهرهایی که با وجود باغات فراوان و یا کوه و رودخانه چنین امتیازی ندارند!!

مدتی بود از همکاران شهرهای مختلف ،صدور احکام جدید برای فرهنگیان را می شنیدیم که

 طبق  بندی با عنوان بدی آب و هوا مبلغی به حقوق همکاران محترم اضافه گردیده است.

خداراشکر که منطقه ییلاقی ما از این بند معاف گردیده است!!

از دیگر مسائلی که هر چند وقت یک بار با آن مواجه هستیم،وجود روزهایی  تعطیل به علت بارش

برف یا آلودگی هوا و یا مانندامروز اانتخابات و... است.

در چنین ایامی ،آن قدر به چشمان مبارک فشار می آوریم وتمام زیر نویسهای تمام شبکه ها را

می خوانیم و یا گوش تیز می کنیم تا نکند خدای نکرده اسم این منطقه هم آورده شود که خسته

می شویم و در نهایت شادان و پای کوبان عازم کوی دوست  می گردیم.

گاه دوستان مانند امروز خبرهای ضد و نقیض می دهند ، تعطیل است با ناراحتی لباس مدرسه را

در می آوریم دقایقی  بعد نه بیایید با ذوق راهی می شویم...

و گاه از میانه راه بر می گردیم....

در هرصورت ما مفتخریم که در این منطقه خدمت می کنیم....

----------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1: امروز زنگ آخر ،آن قدر بچه ها بی حال و خسته بودند که حوصله ام سر رفت

می پرسم چتونه؟ یکی گفت : خانم تقصیر چشمهای همیشه خواب آلوی شماست که ما

 هم خوابمان می گیرد!

از وقتی آمده ایم هرچند دقیقه یک بار در آینه نظری می افکنیم ،گویا پربیراه هم نگفته اند!!!

پی نوشت 2: دخالت همکار محترمی (که در پست قبل از آن یاد شد )در کار همه دبیران بدجور ما را

بهم می ریزد!!

 

 

 

 

[ شنبه 13 اسفند1390 ] [ 18:55 ] [ نسرین باقری ] [ ]
سلام

دیدید بعضی روزها خوب شروع نمیشه!

دقبقا مثل امروز من!!

همسرجان شب سفارش کردند صبح منو زود بیدار کن باید زود برم.

هرچند که زود رفتنش یعنی باید خودمو به سرویس برسونم ،مریم را خونه همسایه بگذارم ..

اما قبول کردم!!

ما همین جوری بدخواب هستیم تاصبح از این که مبادا موبایل یادش بره زنگ بزنه چندباری ساعت

را چک می کنم زودتر از روزای قبل بیدار میشم صبحونه را حاضر می کنم .

از لحظه بیدارشدن پدر و دختر را هر چند دقیقه یک بار صدا می کنم .کاش می شد کپی پیست کرد!!

ساعت 6 و نیم میشه جناب پدر با زور بیدار میشن .

مریم خانم هنوز بیدار نشدند!صدام کم کم بالا میره !

به تهدید میرسم ،از امشب حق نداری دیر بخوابی!

و اون بی خیال تر از این حرفها، خوب برید من میمونم خونه!!

یه ربع به 7 دیگه وقتی عصبانیت من را می بینه می پره!

ته دلم خوشحالم که همسرجان دیرش شده و با هم میریم!

مریم بدو الان سرویس میاد در لحظه آخر، مامان کش مقنعه ام پاره شده!

آخه الان باید بگی!حالا نخ و سوزن بیار!سوزنه زیاد ریزه یا چشم من ضعیف شده ،سوزن را عوض

 می کنم نخ گره خورده نخ را عوض می کنم!!

مامان بدو سرویس اومد!

مریم میره پایین ،بدو بدو حاضر میشم  کفشا مو که می پوشم از پایین زنگ میزنه خلاصه داستانم

را یادم رفته مامان برام  بیار!

پله ها را میدوم اما دیگه رفته !!

در طول 13 سال کاری قبل همیشه فرم معلم نمونه مخفیانه به عده ای خاص داده می شد.

امسال در مدرسه جدید فرم را برای اولین بار رویت کردیم قرار شد هرکسی احساس می کنه

 امتیازش کمه انصراف بده ما هم فرم انصراف را پر کردیم .

همون روز معاون جان آمدند و گفتند مدیر جان گفته حتما فلانی پر کنه!!

خدا میدونه چقدر مدرک لازم داشت

چندتایی کپی کم داشتم +فرم ارزشیابی سال قبل که تو مدرسه قبلی بود

اول صبح به یکی از همکاران مدرسه قبل مسیج دادم که برام فرم را بگیره تا من ازش بگیرم

کلی هم تشکر کردم.

دوستم زنگ زد فرم ۵۰۲ را هم باید داشته باشی عصبانی گفتم نمیشد دیشب بگی!!

بعد پشیمون شدم که نکنه دوست خوبم ناراحت شده باشه

قرار شد برم اداره کپی هم همون جا بگیرم،برای اولین بار انتشارات اداره بسته بود!

باز به خودم وعده دادم مغازه کنار مدرسه دستگاه کپی داره که اون هم خراب بود!!

ساعت اول: مثل همیشه اول امتحان!

تاکید می کنم از رو هم ننویسید می فهمم

موقع صحیح کردن بزرگواری را به کنار می گذارم وشاگردای مشکوک به تفلب را میارم و میخوام

دوباره سوال را برام حل کنند !!

ببخشید مثل خر تو گل می مونند و شرمنده که  دیگه تکرار نمیشه!!

ساعت دوم :خانم چقدر امروز بد اخلاقید!!جواب: همینه که هست(بودی که واردی!!!)

باز مچ گیری متقلب ها !!

یهو گوشی سایلنتم را می بینم که چندباز از مدرسه دخترم زنگ خورده بند دلم پاره میشه نکنه

 اتفاقی افتاده خداراشکردعوت برای جلسه و کار اصلی تاکید برای تسویه حساب!!

ساعت سوم :بچه ها گیر دادند خانم پسر یا برادر نداری فامیل بشیم ما هم کلی سرکار گذاشتیمشون

خوش گذشت!!

هر یه ساعت یه بار به همکار مدرسه قبلی یه مسیج و یادآوری و تشکر !!

اون هم حتما صد در صد میارم!

ساعت نزدیک 1 میشه معاون پرورشی میگه کلاست را میخوام

همکارا با حسرت نگاه می کنند و من خوشحال راهی خونه میشم !

سرویسها حرکت نکردندخودمو به سرویس می رسونم  .

همکار قبلی را می بینم میزنه پیشونیش آخ یادم رفت!!

حالا اصلا یادش نبود مدارک ما را کجا جا گذاشته!!زنگ زده مدرسه تا جای آشغالها دور نریزند!

با لبخند میگم:مهم نیست اشکال نداره اما  ته دل یادت باشه  یه بار از کسی کمک خواستی!!

فردا مثلا تعطیلی باید بری دوتا مدرسه در دوسر شهر!!

ولی وقتی زودتر میای خونه و موقع اومدن دخترت اف اف را بر میداری و با ذوق میگه مامان مگه خونه ای؟ آخ جونممممممممممممممممممم!!

و خوشحال می بینیش کمی خستگی روزت میره!!!

 

تا اینجا پستم تموم شده بود که دوست جان زنگ زدند گویا   تو همون چند دقیقه بعدرفتنم  یه

همکار فضول پشت سرم حرف  زده بود و طبق معمول : بچه ها میگن......اما من از بچه ها

نپرسیدم کدوم دبیر بوده!!

من واقعا برام سواله که چرا همه درد دل بچه ها پشت سر  همکارا پیش این خانمه؟؟؟

[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 18:42 ] [ نسرین باقری ] [ ]

دوسال از نوشتن اولین پست وبلاگم می گذرد.

دوسال بودن در فضای مجازی همراه با  خاطرات تلخ و شیرین.

یافتن دوستان نادیده ای که گاهی برایت از دوستان واقعی ات هم عزیز تر می شوند.

اگرچه گاه خطا کردم.

سادگی کردم.

آدمها را زیادی باور کردم.

نقابی که چهره ها را مخفی کرده بود ندیدم.

اعتماد کردم و بی اعتمادی دیدم.

دوست پنداشتم و دشمنی دیدم.

شکستم..

اما باز ماندم.

ماندم که در این کسب کردن هاو از دست دادن ها،شادی ها و غمها؛ همراهانی بودند

یک رنگ و ثابت قدم.

چندباری تصمیم گرفتم دیگر ننویسم و فضای مجازی را برای همیشه ترک کنم ،

اما نتوانستم....

نوشتم ...

نوشتم از مدرسه و اتفاقات خوب و بدش،

از شاگردان و همکارانم...

از انتقالی که به دنبالش بودم  و جور نشد،

از زندگی روزمره ام...

از نگرانی برای دخترم ...

از همسرم و....

نوشتم گاه زود به زود و گاه دیر به دیر...

اما دوستان خوب همراهم بودند و تحمل کردند بی حوصلگی ها یم را..

همان ها که اگر شاد بودم با خواندن کامنتهایشان ،شادیم افزون شد.

اگر غمگین بودم حرفهایشان مرهم دلم شد.

اگر نبودم نگران می شدند...

اگر مشکل داشتم و نوشتم برای رفع مشکلم دعا کردند...

ماندم و

آموختم ...

آموختم همه آن گونه که می پنداری ساده و خوب نیستند.

آموختم اعتماد کامل به کسی نداشته نباشم.

آموختم دیگر دردهایم رابرای کسی بازگو نکنم.

آموختم گاه فقط باید سکوت کرد...

آموختم کمتر از کسی کمک بخواهم که عده ای  برای کار نکرده هم منت می گذارند!!!

و اکنون

اعتراف می کنم که آدم 2سال قبل نیستم .متفاوت شده ام و اگر راست تر بگویم

چندان از خودم راضی نیستم.

تغییر کرده ام.خودم حس می کنم ...

ذوق و شوق سابق را ندارم.

حال و حوصله ام کم شده.

دلم برای خود ۲ سال قبلم تنگ شده!!

وبلاگم را هنوز دوست دارم اما نه مثل سابق...

روزهایی بود که چند بار در روز به سراغش می آمدم و به سراغ وب دوستان می رفتم.

بماند که گاه ردم را می گرفتند!!

 هنوز هم بعضی تلنگرها را ذوست دارم..

اما جای خالی بعضیها چقدر حس می شود...

کامنتهای پر مهرشان و راهنمایی هایشان..

مدتی قبل در پیوندهای وبلاگم ،بعضی از دوستان که ماهها آپ نمی کردند را حذف کردم.

یک لینک هم با دلخوری حذف شد.

دوستان جدیدی اضافه کردم.

گاه فکر می کنم چه خوب بود با اسم مستعار می نوشتم.

وقتی خودت ،شغلت ،محل خدمتت و... ریز و درشت زندگیت را گفته ای دیگر در

 نوشتن چندان راحت نیستی ،دست و پایت  بسته است و مجبور هستی خودت

و حرفهایت را سانسور کنی و گاه سکوت کنی...

بعضی وقتها  حرف در گلویت چنگ می اندازد اما بهتر است ننویسی  و...

مبهم نوشتن هم بلد نیستم!!

شایداین  ایراد به شغلم بر می گردد .

ما معلمها  عادت داریم  که هر مساله را زیادی توضیح بدهیم  تا همه با هر درجه هوش و

 استعداد آن را کامل درک کنند!

با این حال وبلاگم هنوز برایم عزیز است.

از همراهی همه دوستان خوب ممنونم و دسته گل بالا را به همه دوستان خوب

تقدیم می کنم.

----------------------------------------------------------------------------

پی نوشت1:فریاد را همه می شنوند ،هنر واقعی سکوت را شنیدن است.

پی نوشت2:شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست...

 

[ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 18:34 ] [ نسرین باقری ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یک زن متاهل هستم .
همسر و دخترم بزرگترین هدیه های خداوند به من هستند.
معلم هستم و شغلم را دوست دارم....
<
موضوعات وب
<
امکانات وب
کد آهنگ

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

.

* --------------